پنج شنبه ٣٠ خرداد ١٣٩٨
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر را وارد کنید:
» عضویت «
[فراموشی رمز عبور]
آمار بازدید
 کل بازدید : 2002270
 بازدیدکنندگان آنلاين : 14
آخرین اخبار
ایالات متحده عادت به دروغ‌پردازی دارد/ خشکیده‌شدن سیاست آمریکا را در غرب آسیا می‌بینیم
طرح تحقیق و تفحص از دانشگاه آزاد؛ ابزار نظارتی یا حمایتی؟/ سرانجام تصمیم نمایندگان مجلس چه می‌شود؟
ترامپ: می‌دانم حوادث یازدهم سپتامبر کار چه کسی بود
«بحث هسته‌ای» بهانه آمریکایی‌ها برای فشار است/ علت ناتوانی دشمن در نزدیکی به مرز‌های کشورمان/ پشت پرده مذاکرات سازش بین ایران و آمریکا
رکورد آقازاده‌های میلیاردر زده شد/ پسربچه‌ای که از سه سالگی صاحب یک شرکت واردات مکمل غذایی است
پیرو خط امام از آمریکا تبعیت نمی‌کند
جذب و استخدام ۲۰ هزار نیروی جدید در وزارت بهداشت/ آگهی استخدام به زودی منتشر می‌شود
سرانجام نافرجام توافق پاریس/ توپ در زمین مجلس است یا محیط زیست؟!
رهبر انقلاب درگذشت همشیره دبیرکل حزب‌الله لبنان را تسلیت گفتند
مقاومت در برابر دشمن با رمز 'یازهرا'/ قابلیت انهدام چندین هدف به صورت همزمان
ظریف: ایران موظف است علاوه بر تعهدات بین المللی به حقوق مردمش هم پایبند باشد/ ماس: نمی‌توانیم در خصوص برجام معجزه کنیم
چرا وزیر آموزش و پرورش «نسیه بهارستان» را به «نقدِ پاستور» ترجیح داد؟!
نابودی پهپاد‌های مهاجم در کمتر از ۵ دقیقه/ «۱۵ خرداد» دست برتر قدرت نظامی ایران
تغییر سکاندار کارهای روی زمین مانده آموزش و پرورش را سامان می‌دهد؟
مهم‌ترین علت گرایش دانشجویان به مصرف مواد مخدر چیست؟
اخبار > چرا چمران می خواست در آمریکا برترین باشد؟
 


شماره خبر :٤٤٢٣٩٣   تاریخ انتشار خبر : يکشنبه ٣١ خرداد ١٣٩٤ ا ٠٩:٠٤
 
ناگفته های مهدی چمران از فعالیت ها و مبارزات دکتر مصطفی چمران
چرا چمران می خواست در آمریکا برترین باشد؟
کتر مصطفی چمران. اما این روزها ادامه دهندگان راه چمران آنقدر زیاد شده اند و دشمنان او نیز آنقدر درنده تر، که چندان سخن عجیبی نیست اگر بگوییم دست یافتنی ترین معبر شهادت در روزگار ما ادامه همان مسیری است که مصطفی چمران پیمود؛ یعنی حضور همزمان در قله های علم و دانش و مقدم ترین خطوط مبارزه با کفر.

چرا چمران می خواست در آمریکا برترین باشد؟

تا حدود یک دهه قبل، زمانی که هنوز انقلاب اسلامی، فرزندانی چون شهریاری و علیمحمدی و رضایی نژاد را به همگان معرفی نکرده بود، وقتی می خواستی از همراهی علم و جهاد در راه خدا حرف بزنی، اول از همه یک نام به ذهنت می آمد: دکتر مصطفی چمران. اما این روزها ادامه دهندگان راه چمران آنقدر زیاد شده اند و دشمنان او نیز آنقدر درنده تر، که چندان سخن عجیبی نیست اگر بگوییم دست یافتنی ترین معبر شهادت در روزگار ما ادامه همان مسیری است که مصطفی چمران پیمود؛ یعنی حضور همزمان در قله های علم و دانش و مقدم ترین خطوط مبارزه با کفر.
در سی و سومین سالگرد شهادت دکتر چمران به سراغ کسی رفتیم که از وقتی چشم باز کرده، او را به عنوان برادر بزرگتر در کنار خود دیده و تا لحظه شهادت نیز همراه او در جبهه های جنگ بوده است.
مهندس مهدی چمران در این گفت و گو نکات شنیدنی زیادی از محبت شدید امام به شهید چمران تا نگاه او با احزابی مثل نهضت آزادی، مهندس بازرگان، ابراهیم یزدی، امام موسی صدر و ... گفت. وقتی برای این مصاحبه در دفتر کار مهندس چمران در خیابان بهشت حاضر شدیم، برجسته ترین نکته ای که جلب نظر می کرد، اشتیاق شدید او برای حرف زدن درباره برادر، با وجود مشغله زیاد بود. آنقدر که حتی وقتی پس از اتمام گفت و گو قصد خروج از اتاقش را داشتیم انگار که نکته ای یادش آمده باشد گفت: آقای رحیم صفوی (فرمانده سابق سپاه) و شهید صیاد شیرازی را اولین بار دکتر چمران به یک منطقه جنگی برد و جنگ واقعی را نشان شان داد.

•    آقای مهندس در ابتدا بفرمایید تفاوت سنی شما با شهید دکتر مصطفی چمران چقدر بوده و چقدر از عمرتان را با هم گذرانده اید؟ میزان نزدیکی و انس شما با هم چقدر بوده است؟
فاصله سنی من با شهید دکتر چمران، 9 سال است. من 9 سال از ایشان کوچکتر بودم. ایشان برادر بزرگتر من بود و بین من و او هم فرزند دیگری نبود. فاصله سنی مصطفی با برادر بزرگترمان حدود دو سال بود، و فاصله سنی من هم با برادر کوچکترمان سه سال است. در این وسط فاصله من و ایشان 9 سال شد که آن هم دلایلی داشت. چون یکی از فرزندان فوت شده بود. بنابراین در بین برادران بزرگتر، مصطفی از لحاظ سنی به من نزدیکتر بود و ما با هم خیلی نزدیک بودیم. هر جا می رفت من را می برد و از من حمایت می کرد. ارتباطمان از کوچکی همین گونه بود تا زمانی که دانشگاه ایشان تمام شد و برای ادامه تحصیل به خارج رفتند. در آخرین لحظات هم در روزی که قرار بود بروند من برای بدرقه به فرودگاه رفتم.
وقتی دکتر چمران به لبنان رفتند من چند بار به صورت پنهانی به دیدار ایشان رفتم. آخرین بار، آبان ماه سال 57 بود که در همان ایام حضرت امام رفتند به نوفل لوشاتو در پاریس. در آن دوره کشور به هم ریخته بود و مسائل امنیتی مثل سابق تحت کنترل رژیم نبود. برای همین در بار آخر پاسپورت گرفتم و با قد افراشته رفتم لبنان. اما در دفعات قبل، می رفتیم سوریه یا اردن و از آن جا با ماشین می رفتیم لبنان. آن جا هم نمی گذاشتیم کسی رابطه ما را بفهمد. او هم نمی گفت که برادر هستیم. وقتی بعدها مشخص شد که ما برادر هستیم همه تعجب می کردند. در آن بار، بعد از لبنان من به پاریس رفتم خدمت امام. این آخرین دیدار ما بود تا وقتی که دکتر چمران به ایران آمدند. از آن پس می شود گفت همیشه با هم بودیم. حتی در جبهه هم من رفتم به همان ستاد جنگ های نامنظم و کنار دکتر چمران ماندم. تا بعد از شهادت دکتر هم این حضور ادامه یافت تا وقتی که ستاد جنگ های نامنظم را براساس قانونی که مصوب شد، تحویل بسیج دادیم و از آن پس به صورت های دیگری حضور در جبهه را تا پایان جنگ ادامه دادم.

•    نگاه دکتر چمران به دسته بندی های سیاسی ابتدای انقلاب چه بود؟ به طور مشخص نوع رابطه و نگاه ایشان به بنی صدر، مجاهدین خلق، امام و سایر مبارزان برجسته نظیر رهبری به چه صورتی بود؟
دکتر چمران به طور کلی یک نگاه فراجناحی نسبت به شخصیت ها و گروه ها داشت. در مورد شخصیت حضرت امام که اصلا یک دیدگاه خاصی داشت. لغتی که من به کار می برم این است که مجذوب حضرت امام بود و بالاتر از یک رهبر و یک مجتهد به ایشان می نگریست. در بحث های راجع به ولایت فقیه در سخنرانی هایش هم وقتی می رسد به این جا که یک مجتهد جامع الشرایط، زعامت یک امت را بر عهده می گیرد، استدلالش این بود که وقتی مجتهد اعلمی از میان تمام مجتهدین برگزیده می شود و او می شود نفر اول دنیای تشیع، و بقیه هم باید در احکام کلی و اجتماعی از او تبعیت کنند، به این دلیل است که خداوند به گونه ای او را هدایت می کند و نمی گذارد که به اشتباه بیفتد. او معتقد بود در زمان غیبت امام زمان که زعامت بر عهده مجتهدین است، خداوند با این کار نمی گذارد که آن ها به اشتباه بیفتند. دکتر چمران چنین برداشتی را که با استدلال هم همراه بود، و شاید کمتر کسی اینگونه به ولایت فقیه پرداخته باشد مطرح می کرد. بحث معصوم بودن نیست، بحث این است که خداوند از اشتباهات و خطاهایی که ممکن است به واسطه زعامت او در جامعه رخ دهد جلوگیری و او را هدایت می کند. بنابراین در مورد حضرت امام چنین دیدگاهی داشت. در کنار این، معتقد بود امام دنیا را تکان داده و در طول تاریخ اسلام یک شخصیت بی نظیر است که توانسته یک حکومت اسلامی را بنا بنهد.
یک سخنرانی خیلی جالبی دارد در زمانی که در جبهه بود. شب عیدی بود گویا. ما اردوگاه هایی در اهواز داشتیم که مخصوصا در نقاط مختلف پراکنده شده بود تا در بمباران، نیروها آسیب نبینند. رزمندگان داوطلب که می آمدند در این اردوگاه ها آماده و تجهیز می شدند و سپس به خطوط مقدم فرستاده می شدند. وقتی هم که از خطوط مقدم برمی گشتند باز هم می آمدن در این اردوگاه ها که در اهواز پخش شده بود. این اردوگاه ها مدارسی بودند که به دلیل جنگ تعطیل شده بودند. دکتر چمران از آن جا که یک مدیر بسیار توانمند و مبتکری بود این مدارس را گرفته بود و اردوگاه ها را بر پا کرده بود.
در یکی از این اردوگاه ها دکتر چمران سخنرانی داشت. دست نوشته هایی که دکتر چمران برای این سخنرانی آماده کرده بود در کتاب «حماسه عشق و عرفان» موجود است. سخنرانی بسیار جالبی است. نظیر آن را من نشنیده ام. در این سخنرانی می گوید «ما همیشه در انتظار چنین روزی بودیم که بتوانیم برای انقلاب اسلامی جانفشانی کنیم. من دنبال انقلاب کوبا رفتم، انقلاب های کمونیستی را مطالعه کردم، انقلاب مائو را بررسی کردم. در زمان عبدالناصر به مصر رفتم. در زمان دولت مصدق در ایران فعالیت می کردم. اما هیچ کدام از این ها برای من ارضا کننده نبود، همیشه دلم می خواست همه زندگی ام را بگذارم برای اسلام و انقلاب اسلامی. و الان این موقعیت برای من پیش آمده و این زیباترین لحظاتی است که من می توانم داشته باشم.» نگاه شهید چمران نسبت به امام و انقلاب اینگونه بود. مقیاس او هم همین بود. باز در نیایش هایش هست که به خداوند می گوید خدایا تو را شکر می کنیم که ما را مقیاس قرار دادی که دیگران خودشان را با ما بسنجند. این مقیاس، هم انقلاب اسلامی و هم امام بود. هر کس در این مقیاس می گنجید نسبت به او کمال تواضع را داشت و او را قبول داشت. البته او به همه احترام می گذاشت و کسانی که با این مقیاس او سازگار نبودند را قبول نداشت و آن ها را نمی پذیرفت.
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی که سازمان مجاهدین خلق آن موقع مانیفست خودشان را نوشته و خدمت امام برده بودند، نسخه ای هم به دکتر چمران داده بودند. البته به تعداد دیگری هم داده بودند از جمله دکتر یزدی، دکتر چمران آن موقع در لبنان بود. این دو رفته بودند خدمت امام و مانیفست را داده بودند که امام هم ایراد داشت. دکتر چمران هم گویا حدود 7 – 8 صفحه نوشته بود و ایراداتی که بیشتر از منظر ایدئولوژیک به آن ها وارد می دانست را مطرح کرده بود. البته در دهه چهل که حنیف نژاد و عده دیگری دستگیر شده بودند و قرار بود اعدام شوند، دکتر چمران به شدت در خارج فعالیت می کرد. چون در آن مقطع سازمان مجاهدین خلق بینش دیگری داشتند. حنیف نژاد هم دانشجوی دانشکده فنی و ورودی سال های بعد از دکتر چمران بود و فکر می کنم حتی برای بدرقه دکتر هم به همراه مهندس پویان و چند نفر دیگر به فرودگاه آمده بود.
وقتی که دکتر آمد ایران، و رهبران سازمان مجاهدین خلق از او دعوت کردند، من و ایشان با هم به آن جلسه رفتیم. صحبت دکتر در آن جا هم درباره بینش سازمان بود. دکتر در آن جا گفت هر موقع امام یا آقای طالقانی شما را قبول کردند ما هم می پذیریم. یعنی من خودم اجتهاد نمی کنم و نظری نمی دهم. اگر امام یا آقای طالقانی مرامنامه شما را از لحاظ مذهبی و فلسفی تایید کردند ما هم قبول می کنیم. آخرین صحبت شان با مجاهدین خلق بعد از دو ساعت جلسه همین بود و سپس آمدند بیرون. بنابراین مقیاس او امام بود و خط امام.

•    دکتر مصطفی چمران با توجه به این که یک درس خوانده آمریکا بود، چه نگاهی به تمدن غرب داشت؟ میزان اعتقاد ایشان به غیریت مسیر تمدن غرب با انقلاب اسلامی چقدر بوده است؟ آیا می توان شباهتی بین ایشان و تکنوکرات ها پیدا کرد؟
فکر می کنم ذکر چند نمونه از صحبت های ایشان موضوع را روشن می کند. در یکی از نیایش هایش که در آمریکا نوشته، می گوید می خواهم در اینجا – آمریکا – برترین باشم، نه به خاطر این که خودم را نشان بدهم، بلکه به خاطر این که ببینند اسلام می تواند کسانی را داشته باشد که در مغز آمریکا از خود آن ها برتر باشد و نشان بدهم که این غرورشان بی جاست و اسلام می تواند برترین باشد.
چون دانشگاهی که دکتر چمران در آن بود دانشگاه «برکلی» بود. که یکی از چند دانشگاهی است که بالاترین رده های علمی در آن جا پذیرفته می شوند. برای همین دانشجوهای آن خیلی به خودشان مغرورند. اصل متن این نیایش در کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود» هست.
در جای دیگری می گوید خداوندا تو را شکر می کنم که در سرزمین کفر، عَلَم اسلام برافراشتم. یعنی در آن جا هم که بوده اینگونه فکر می کرده که باید در آمریکا علم اسلام را بلند کنم نه این که زیر علم دیگران بروم. سرتاسر زندگی او در آمریکا مبارزه بوده؛ هم مبارزات سیاسی و هم مبارزات مذهبی. نه تنها تحت تاثیر غرب قرار نگرفته و هویت خود را از دست نداده بلکه تلاشش این بوده که این هویت را به دیگران بشناساند.
او در همان بدو ورود به آمریکا شب های جمعه دعای کمیل راه می اندازد. بعد می بیند دانشجوهای ایرانی در آمریکا ترجمه دعا را نمی دانند. برای همین دعای کمیل را با کمک برادر بزرگتر دیگرمان، دکتر عباس چمران که او هم آنجا بود، به فارسی بسیار زیبا و روانی ترجمه می کنند. دکتر چمران البته از آن جا که کارها را عموما به اسم خودش نمی کرد، فقط اسم برادرمان را به عنوان صاحب این ترجمه نوشته. خود شهید چمران یک مقدمه بسیار زیبا در ابتدای این ترجمه می نویسد در توضیح نیایش و ارزش آن و سپس در توضیح دعای کمیل. مقدمه بسیار زیبا و هیجان انگیزی است از لحاظ متن و عبارات. در کشور آمریکا بین کسانی که بعد از مدتی فارسی را فراموش می کنند این متن زیبا را می نویسد. آن را با قلم نی و خطاطی هم می نویسد، حالا آنجا قلم نی و لیقه از کجا پیدا کرده نمی دانم.
او علاوه بر شاگرد ممتاز بودن – چون اغلب کسانی که به سراغ این کارها می روند در درس ضعیف اند -  و قرار گرفتن در ردیف دانشمندان فیزیک پلاسما، فعالیت های شدید مذهبی و سیاسی را هم داشته است. البته به همین خاطر، بورس تحصیلی هم قطع می شود.
دکتر چمران با بورس دولتی به آمریکا رفت، چون خانواده ما در موقعیتی نبود که او را بتواند به آمریکا بفرستد. از آنجا که شاگرد اول دانشکده فنی دانشگاه تهران بود با بورس دولتی توانست به آمریکا برود. بعد از یک سال و نیم با انجام این فعالیت های سیاسی و مذهبی، ابتدا اخطار دادند، او رها نکرد، و سپس بورس را قطع کردند. حتی حقوق او از دانشکده فنی را هم قطع کردند. او قبل از رفتن به خارج در دانشکده فنی به عنوان دستیار استاد استخدام شد. وقتی که به خارج رفت از این حقوق، چیزی در حدود 250 تومان همچنان می پرداختند. که به من وکالت داده بود و این حقوق را می گرفتم و خرج تحصیل دانشگاهی خودم می کردم که آن هم قطع شد.

بنابراین در این شرایط علاوه بر ممتاز بودن در درس و فعالیت های گسترده سیاسی مذهبی، مجبور بوده کار هم بکند. ازدواج هم کرده بوده و همسر و فرزند هم داشته است. فعالیت های سیاسی را هم خود او هدایت می کرد. زندگی او به گونه ای بود که اصلا نمی توانست محو تمدن آمریکا بشود. وقتی هم که به خاورمیانه برگشت در یکی از دست نوشته هایش هست که می گوید دیگر نمی توانستم در آمریکا بمانم و از هوای سرمایه داری استنشاق کنم. همه وسعت آمریکا برای من تنگ می نمود.
می توانم بگویم که او تمدن دنیوی آمریکا را دیده بود و به خوبی می شناخت ولی نه تنها تحت تاثیر قرار نگرفته بود بلکه هویت خودش را تشدید کرده بود و به سایر مسلمان ها – نه فقط ایرانی ها- القا می کرد که آن ها هم بتوانند هویت اسلامی خودشان را حفظ کنند.

•    گزارش های کمی درباره زندگی شهید چمران در آمریکا در دست است. میزان اطلاع شما از جزئیات زندگی ایشان در این مقطع چقدر است؟ اگر اطلاعات مفیدی درباره این مقطع از زندگی ایشان برای ما دارید لطفا بفرمایید.
آنچه که ما درباره زندگی دکتر چمران در آمریکا می دانیم از چیزهایی است که خودش تعریف کرده و گفته است؛ مثلا درباره راهپیمایی ها، تظاهرات و سخنرانی ها. یا مسائلی است که دوستان و دانشجویان دیگری که همزمان با او آنجا بوده اند تعریف کرده اند، و یا اطلاعاتی است که از طریق سفارت ایران برای ساواک در تهران ارسال می شد، چون اصرار داشتند که زندگی روز به روز او را گزارش کنند. این اسناد در کتاب قطوری توسط مرکز اسناد وزارت اطلاعات چاپ شد. بخش اول این کتاب زندگی نامه ای است که من برای دکتر چمران نوشته ام و البته نیمه کاره است و بخش دوم کتاب هم گزارش های ساواک از فعالیت های دکتر در آمریکا و لبنان است. این ها مجموعه اطلاعات موجود درباره زندگی دکتر چمران در آمریکا است. البته خلاصه آن همان نکاتی است که من در ابتدا توضیح دادم.
او از بدو ورود به آمریکا فعالیت هایی را که در ایران هم داشت با شدت ادامه می دهد. دکتر چمران در دانشکده فنی دانشگاه تهران هم یکی از فعال ترین دانشجویان سیاسی و مذهبی بود و همین فعالیت ها را در آنجا ادامه می دهد. به خصوص که در ایران پس از 28 مرداد فضای اختناق حاکم بوده اما در آنجا فضای بازتری برای فعالیت وجود داشته، اما او آنقدر فعالیت می کند که در همان فضای باز هم با این که دانشمندی بوده که به او نیاز داشته اند، از پله های سازمان ملل می کشند پایین. او اعتصاب غذای یک هفته ای کرده بوده، اول او را به مرکز پلیس می برند و بعد که می بینند دارد تلف می شود او را به بیمارستان می برند. با این طریق با او برخورد می کنند. البته چون شخصیتی علمی بوده برخودها نمی توانسته تندتر از این بشود.
البته جزئیات زندگی ایشان بسیار بیش از این است که باید نوشته شود. مقداری از این جزئیات نزد دکتر سهراب پور رئیس سابق دانشگاه صنعتی شریف است، همچنین دکتر بهادری نژاد که هم دوره او بوده و با هم به آمریکا می روند می داند، همین طور دکتر تقی ابتکار در چند سالی که در آمریکا بوده با دکتر چمران مرتبط بوده و این جزئیات را می داند. دکتر امراللهی بعد از دکتر چمران به آمریکا می رود و ارتباط داشته است. تعداد دیگری هم از اساتید هستند که در جریان هستند.
مجموعه این جزئیات را باید از طریق همه این افراد گردآوری کرد و زندگی جزئی تر او را دید ولی خلاصه اش این بوده که در آمریکا انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی را تاسیس می کند، انجمن اسلامی دانشجویان مسلمان را تاسیس می کند که از همه کشورها عضو آن بوده اند، یکی از اعضای پاکستانی این انجمن هم اکنون استاد دانشگاه اتاوای کانادا است و دو بار هم به ایران آمده و برای من هم گاهی نامه ای می نویسد. دانشجویان ایرانی آمریکا یک انجمن دانشجویان ایرانی داشتند که زیر نظر سفارت و ساواک اداره می شد. یعنی دانشجویانی رئیسش می شدند که وابستگی به دولت داشتند. دکتر چمران که وارد می شود به کمک افراد دیگری که یکی از آن ها هم صادق قطب زاده بوده که در آن دوره از فعالان سیاسی در آمریکا محسوب می شده، طی انتخابات، مسئول انجمن می شود و این تشکل را از دست نزدیکان رژیم خارج می کند. انجمن اسلامی هم تقریبا زیر نظر او اداره می شده. بعد کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در آمریکا درست می شود که تا وقتی دکتر چمران در آمریکا بوده همیشه خودش مسئول کنفدراسیون بوده. البته بعد از دکتر چمران کنفدراسیون دو شاخه می شود، یک شاخه چپ گرا می شوند و شاخه دیگر هم پای انقلاب هنوز هم جلو می آید.
این ها خلاصه ای از فعالیت های سیاسی مذهبی او بوده. او هر هفته در دانشگاه برکلی یک سخنرانی مذهبی برای دانشجویان آمریکایی داشته، یک نشست با دانشجویان ایرانی داشته و در آخر هم بعد از 15 خرداد به این نتیجه می رسند که با این سیستم مبارزه در آمریکا نمی توانند به جایی برسند و باید به طور مستقیم تری با رژیم شاه مقابله بکنند. برای همین تصمیم می گیرد به مصر بیاید. دو سال در مصر آموزش نظامی می بیند. بعد می خواسته به ایران بیاید و جنگ های چریکی را راه بیاندازد که با رایزنی هایی که می کند و نظری که از حضرت امام در نجف می گیرد، و نیز به واسطه ارتباطاتی که با ایران و آقای طالقانی داشته می فهمد که این راه به جایی نمی رسد، و او می رود در لبنان مستقر می شود و پایگاهی ضد اسرائیل و ضد رژیم پهلوی در لبنان درست می کند. در لبنان به قوی ترین بازوی امام موسی صدر تبدیل می شود که البته ارتباط نزدیکی هم با امام داشته است، به گونه ای که سالی چند بار حاج احمد آقا به لبنان و به صور برای دیدار آن ها می آمده است. و بعد از انقلاب هم که به ایران آمد.

•     اگر دکتر مصطفی چمران الان بودند، می شد ایشان را ذیل یکی از دسته بندی های سیاسی قرار داد؟ آیا ایشان اصولا تحزب را قبول داشتند؟
او اهل سازماندهی بود و هر جای دنیا که رفت سازماندهی کرد. او در مصر یک سازمان مخفی درست کرد به نام سماع. بعد که به لبنان آمد «حرکت المحرومین» را پایه ریزی کرد و بعد حرکت امل را که همین امل، پایه های حزب الله کنونی لبنان است. حتی اعضای حزب الله هم اغلب همان اعضای حرکت امل هستند، از خود جناب سید حسن نصرالله گرفته تا دیگران.
به ایران هم که آمد، دنبال احزاب نبود، او جلوتر از احزاب حرکت می کرد. عده ای از دوستان نهضت آزادی چیزهایی می گویند، اما واقعیت اینگونه نبود که او خود را در یک حزب محدود کند. دلیلش هم همین که حضرت امام در رثای شهادت او می فرمایند «دکتر چمران بدون وابستگی به گروه ها و دسته جات سیاسی ...» این عین کلام امام است. او جلوتر از احزاب بود با این که با احزاب ارتباط داشت. هم با حزب جمهوری اسلامی نشست و برخواست داشت، و هم به جلسات نهضت آزادی دعوت می شد ولی اینگونه نبود که عضوی باشد و در چارت سازمانی آن ها قرار بگیرد. حتی اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی هم می آمدند نزد دکتر چمران. بچه های جهاد سازندگی هم رفت و آمدهای زیادی با او داشتند و خودش یکی از پایه های جهاد سازندگی آن روز بود.
مهم ترین سازمانی که او در ایران تشکیل داد، گروه های مبارزی بودند که در کردستان و خوزستان جنگیدند. قبل از این که جنگ شروع شود، رفت به شورای انقلاب و اجازه گرفت که یک لشگر نظامی 10 هزار نفری درست کند. و این خیلی جالب است. طی صحبت هایی که با آقا و آقای هاشمی و شهید بهشتی و ... داشت گفت الان ما ارتش که نداریم سپاه هم که هنوز راه نیفتاده، بنابر این اگر خبری بشود ما نیرو نداریم. معتقد بود ما به گروه های ضربتی نیاز داریم و اسمش را هم گذاشته بود لشگرهای 10 هزار نفری. می خواست از فرماندهان و افسران متدین ارتش در کنار نیروهای مردمی استفاده کند. او این کار را آغاز کرد. هزار نفر اول را هم آموزش داد. ما آن ها را در پادگان لشگرک آموزش می دادیم. بعد آن ها را آوردیم پادگان حر. تا 16 یا 17 دوره در پادگان حر آموزش دادیم و این ها می رفتند جبهه. آن هزار نفر اول که در لشگرک بودند (البته تعدادشان زیر هزار تا بود) کمی قبل از اتمام آموزش شان جنگ شروع شد.
دکتر چمران با شروع جنگ به اهواز رفت و به همراه مقام معظم رهبری ستاد جنگ های نامنظم را تشکیل دادند، هر دو نماینده حضرت امام در نیروهای مسلح بودند و هر دو هم نماینده مجلس بودند. بودجه دولتی هم نداشتند، مهمات شان را از ارتش می گرفتند، اما سایر مخارج از غذا و لباس و ... مردمی بود. کمک های مردمی که به حساب ستاد می آمد با امضای دکتر چمران، مقام معظم رهبری و بنده و با دو امضا از سه امضا قابل وصول بود. وقتی دکتر چمران 31 خرداد شهید شد، 4 تیر هم آقا ترور شدند. بعدش ما مانده بودیم که چک ها را چگونه نقد کنیم چون امضای من به تنهایی کافی نبود. بعد از این که آقا تشریف آوردند در ریاست جمهوری، من رفتم با دست چپ ایشان امضا کردند و آن حساب منتقل شد به حساب دیگری چون آقا دیگر نمی توانستند اهواز بیایند.
دکتر چمران با وجود روحیه سازماندهی که داشت در او ندیدم که بخواهد یک حزب سیاسی هم شکل بدهد و فرصت آن کار را هم پیدا نکرد. اما به عقیده من جلوتر از احزاب بود. او وجود تشکل های سیاسی را به شدت قبول داشت. حتی به ایران هم که آمده بود همان دانشجوهای ایرانی آمریکایی، عصرهای جمعه طبق برنامه آمریکا، جلسه می گذاشتند و دور هم جمع می شدند. شهید قندی یکی از آن ها بود که دانشجوی الکترونیک آمریکا بود و خودش را شاگرد دکتر چمران می دانست. عصر جمعه این ها با خانواده در منازل شان جلسه داشتند و دکتر موضوعی قرآنی را برایشان مطرح می کرد و با هم بحث می کردند.

•     اخیرا آقای ابراهیم یزدی در گفتگو با مهرنامه، خودش را در محوریت مسائل مختلف مربوط به شهید چمران معرفی کرده است. به عنوان مثال می گوید چمران با مخالفت های من قانع شد که از سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا – که جوی ضد دینی داشت – جدا شده و به انجمن اسلامی بپیوندد. با هم به مصر رفتیم و سازمان های اتحاد و عمل را تشکیل دادیم. می گوید من چمران را به امام موسی صدر معرفی کردم. همچنین از دلخوری های شهید چمران حرف می زند و خود را واسطه ارتباط شهید چمران با امام در زمان دلخوری های ایشان معرفی می کند. یزدی همچنین گفته بار آخر شهید چمران را به خدمت امام راه نمی دهند و ایشان با دلخوری به جبهه می روند. به عنوان نزدیک ترین فرد به شهید مصطفی چمران اگر مستنداتی در تایید یا رد این اظهارات آقای یزدی دارید بفرمایید.
من در صحبت هایم قصد تقابل با افراد و گروه ها را ندارم. افراد مختلفی می توانسته اند دکتر چمران را به امام موسی صدر معرفی کرده باشند. آقای صادق طباطبایی می گوید من معرفی کردم، مهندس بازرگان هم همین را می گویند، و شاید هم درست بوده، مهندس بازرگان شخصیت سیاسی مذهبی برجسته ای در آن زمان بوده، از او کمک خواستند، او هم دکتر چمران را معرفی کرده، گویا با نامه هم این کار را انجام داده است. صادق طباطبایی هم خواهرزاده امام موسی صدر بوده و دکتر را هم می شناخته و واسطه ای بوده که دکتر را از آلمان به لبنان می رساند، او هم این مسئله را می گوید. بعید نیست همه این ها با هم معرفی کرده باشند، ولی نمی توانیم به طور قطع از یک نفر نام ببریم. ممکن است امام موسی صدر از ده نفر دیگر هم راجع به دکتر چمران پرسیده باشد. من این نکته را بعید نمی دانم اما نمی توانم منحصر بکنم در یک نفر. مهم تر از همه این که خود دکتر چمران مطالعه کرد در این زمینه و جوانب را بررسی کرد و با چشم باز و اطلاعات خوب به لبنان رفت. امام موسی صدر هم همین طور با چشم باز دکتر را انتخاب کرد.
امام موسی صدر چند ماه پس از رفتن دکتر به لبنان، به ایران آمد. من و پدرم برای دیدار ایشان به مسجد امام حسین (ع) که مرحوم حاج آقا رضا برادر امام موسی صدر پیش نماز آن بود رفتیم. بعد از نماز با هم به منزل حاج آقا رضا که نزدیک مسجد در خیابان نظام آباد بود رفتیم. پدرم نگران مصطفی بود، امام موسی صدر در آنجا گفت که ایشان با اطلاعات کامل آمده اند و آنجا الان همه کاره ما هستند.
در مورد سایر مسائل ممکن است بزرگنمایی شده باشد. به خصوص روزنامه ها احتمال دارد بزرگنمایی کرده باشند. به هر حال دکتر چمران و آقای یزدی در آمریکا با هم صمیمی بوده اند. با قطب زاده هم همین رابطه را داشته اند. چون وضعیت آن موقع آن ها به گونه دیگری بوده است. خانوادگی با هم ارتباط داشته اند. اما دکتر چمران هم یک کودک خردسال نبوده که برای او تعیین تکلیف بکنند.
در ایران دکتر چمران کاملا مستقل فکر و عمل می کرد، و حرکت هایش هرگز سازمانی و حزبی نبود. تمام حرکاتش مستقل بود. زمانی که در دولت بود، نامه ای که دولت مهندس بازرگان نوشت به امام ]درباره مجلس خبرگان در قانون اساسی[ را دکتر چمران امضا نکرد، دولت برای این منظور به قم نزد امام رفت، اما دکتر چمران نرفت. حتی ناراحت هم بود که چرا این ها می روند. دکتر عموما خودش تنها به دیدار امام می رفت و با دولت همراه نمی شد. اختلاف دیدهایی در این زمینه داشت.
من در جزئی ترین بحث هایی که با این دوستان داشت بوده ام. تحلیل دکتر این بود که دوران امام و دوران پس از انقلاب اسلامی، اصلا دوران این احزاب نیست. دوره حیات این احزاب دیگر تمام شده است. نه دوره جبهه ملی است و نه دیگران. معتقد بود در دوره جدید باید احزابی فراتر از این احزاب و چیز جدیدتری داشته باشیم. بنابراین با وجود این که با همه آن ها مخالفتی نداشت، اما این گونه نبود که بخواهد از آن ها دستور بگیرد.
یادم هست یکی از همین دوستان آمد جبهه و به دکتر گفت چرا شما آمده ای جبهه؟ شما نباید اینجا باشی. دکتر هم دلایلش را برای او توضیح داد و گفت حضورم را در این جا واجب می دانم. این دوستان هم وقتی می آمدند مناطق جنگی، یک روز بیشتر نمی ماندند. در مصر هم دکتر دو سال ماند، اما این آقایان می آمدند و زود می رفتند. تعدادشان هم بیش از این بود. آقای مهندس توسلی و دکتر حریری را یادم هست. کسان دیگری هم بودند که اسامی شان را فراموش کرده ام. این ها نمی توانستند آن جا بمانند. سازمان هایی که در مصر تشکیل داد، بله به همراه این آقایان تشکیل داد. اما من خط دکتر چمران را دارم که خودش اسم گذاشته، خودش اساسنامه و مرامنامه نوشته، این ها موجود است. حالا اینکه ایده اولیه این سازمان ها برای چه کسی بوده را خدا می داند. دکتر چمران اهل این نبود که بگوید من این کار را کردم. همان طور که گفتم این دعای کمیل را ترجمه کرده و به فارسی برگردانده ولی فقط نام برادر بزرگترمان را که او هم مشارکت داشته گذاشته است.
در مورد جنگ هم دکتر با مقام معظم رهبری خدمت امام رفت و این دو نفر با هم تصمیم گرفتند بروند جبهه. برای مشورت که خدمت امام رفتند امام خوشحال شد و دعایشان کرد. افراد دیگری که به جبهه می آمدند، یک شب، دو روز می ماندند و برمی گشتند، نمی توانستند در فضای آن جا بمانند. البته شاید هم دوست می داشتند بمانند اما فضای سیاسی به گونه ای بود که اجازه ماندن را به آن ها نمی داد. اما دکتر چمران درگیر آن فضای سیاسی نشده بود به همین خاطر می توانست در بین بچه های ارتش و سپاه و دیگران به عنوان یک نیروی انقلابی خط امامی و در کنار آقا جلو برود. و این مسئله ای است که آقا هم در خاطرات شان به آن اشاره می کنند. می فرمایند دکتر چمران با آن ها دوست بود ولی یک نیروی حزب اللهی بود.
یادم هست آقای موسوی اردبیلی یک زمانی برای من تعریف کرد که ما با شهید بهشتی نشسته بودیم، و گفتیم دکتر چمران از ماست. همین چند وقت پیش که من آقای موسوی اردبیلی را دیدم همین خاطره را بازگو کردند. مقصودم این است که چمران فراتر از این احزاب بود.
آخرین باری که دکتر چمران به دیدار امام رفت اینگونه بود که حاج احمد آقا به من گفت امام دلشان برای دکتر تنگ شده، من گفتم دکتر چمران تهران نمی آید. قسم یاد کرده که دیگر تهران نیاید. او گفت نه بگو بیاید و اصرار می کرد. علت را پرسیدم. نمی خواست بگوید. اما بالاخره گفت امام گفته اند دلم برای دکتر تنگ شده. من رفتم نزد دکتر، گفتم فردا می رویم تهران (حتی نپرسیدم که برویم یا نه). گفت چرا؟ علت را گفتم. او دیگر هیچ نگفت و فردایش آمدیم تهران رفتیم خدمت امام. نقشه تپه های الله اکبر را بردیم و توضیح دادیم. امام محبت شدیدی نسبت به دکتر داشت. پای دکتر مجروح شده بود اما چهارزانو نشسته بود. امام فرمودند پایت را دراز کن. سه بار گفتند و سومین بار فرمودند به تو می گویم پایت را دراز کن. در نهایت دکتر مجبور شد پایش را دراز کند.
در جماران برای ورود امام از خانه به حسینیه، مسیر را میز چیده بودند که امام نخواهند از پله پایین و بالا بروند و از روی میزها این مسیر را طی کنند. در آن بار که خدمت امام رسیدیم، امام حاج احمد آقا را صدا کردند و فرمودند میزها را بردارید، دکتر که نمی تواند با این پایش از روی میزها بپرد. حاج احمد آقا تعجب کرد. آمدند یکی از میزها را برداشتند که دکتر از میان این ها رد شود. بعد هم ما رفتیم داخل حسینیه و سخنرانی امام را هم گوش کردیم. دکتر هم آنجا بحث هایی را مطرح کردند. پیامی که امام برای شهادت دکتر چمران داده برای هیچ یک از شهدا با این زیبایی و بلندی سراغ نداریم. امام در این پیام سوال می کنند آیا ما می توانیم این چنین باشیم؟ خداوند دست ما را بگیرد. امام حتی به طلاب گفتند بروید مردن را از چمران یاد بگیرید.
در آن دیدار با امام که قبل از 15 خرداد بود، داخل جلسه با امام بودیم که آقای هاشمی و آقای معادیخواه با هم از مجلس آمدند خدمت امام. همین طوری بدون هماهنگی آمدند داخل. وقت هم نگرفته بودند. از دکتر هم معذرت خواستند که ما وقت شما را گرفتیم. آن روز بحثی داشت آقای هاشمی که صیاد شیرازی را بگذاریم فرمانده عملیات غرب. امام فرمودند من دخالت نمی کنم. بعد او را می گذارد فرمانده نیروی زمینی. این خیلی مهم است. امام با این که یک روحانی بود نه یک فرمانده نظامی، گفت من دخالت نمی کنم، فرمانده کل قوا بود. صیاد حق نیروی زمینی بود. سه بار گفتند و امام گفت من بنا ندارم دخالت کنم. این آقایان رفتند از خدمت امام، بعد دکتر بحثش را ادامه داد. من هم در توضیح نقشه به او کمک می کردم. این آخرین باری بود که خدمت امام رسید.
بار آخری که دکتر چمران آمد پنجشنبه بود که به تهران رسید. آن روز نتوانست برود خدمت امام. جمعه هم که قاعدتا نمی شد و این دیدارها در روز جمعه معمول نبود. شنبه هم گفت من نگران دهلاویه هستم، برویم دهلاویه. حتی یک سخنرانی هم قرار بود داشته باشد که به هم زد. این گونه نبوده که خدای ناکرده امام او را نپذیرد. این حرف خیلی بی معنی است. نگاه امام به دکتر چمران این گونه بود و این درست نیست که ما بخواهیم این رابطه را طور دیگری نشان دهیم.

•    نظرتان درباره فیلم چ حاتمی کیا چیست؟ آیا چمران حاتمی کیا همان مصطفی چمرانی بود که شما می شناختید؟
به طور کلی فیلم خیلی خوبی بود. البته شهید چمران خیلی بالاتر از این هاست و وجوه دیگری هم دارد، که قاعدتا در یک فیلم فرصت پرداختن به همه وجوه نیست. اما فیلم بسیار خوبی است.

•    در میان آثاری که درباره شهید چمران تهیه شده، کدام بیشتر به دل تان نشسته است؟
هیچ کدام مثل دست نوشته های خود شهید چمران به دل من نمی نشیند. فیلم چ بسیار فیلم خوب و تاثیرگذاری است. آقای شجاعی هم یک فیلمنامه نوشته، کتاب های دیگری هم هست که عموما یا از مطالب خود دکتر برای تهیه آن ها استفاده شده و یا از مصاحبه های ما و نزدیکان دکتر. زیباترین آثار همان نیایش های دکتر است که وقتی با دقت می خوانیم بسیار تکان دهنده است.

*گفتگو از مسعود ابراهیمی

 
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید: